ایلناز عسلیایلناز عسلی، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره
آرش کمانگیرآرش کمانگیر، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره
یکتا گلییکتا گلی، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 11 روز سن داره
ریحانه جانریحانه جان، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره
امیررضا جانامیررضا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره
مهدیای نازممهدیای نازم، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره

✿خاطرات نوه های مامان شهین در وب✿

شمارش معکوس تا چهار سالگی

راره تولد  ۴ سالگی ایلناز جون روز شنبه باشه، چون چهاردهم همه سر کار تشریف دارن  ... ایلناز تم کفشدوزک رو برای تولدش انتخاب کرده ...تا الان داشتم کارای تزئینات با تم کفشدوزکی رو انجام میدادم ... هنوزم تموم نشده           تو گران مایه ترین تصویری من اگر قاب تو باشم کفایست + یادگاری نوشتم که بدونی خاله چقد دوست داره و همیشه دوست داره تو و آرشی بهترین باشین .. ...
5 فروردين 1391

!!!

صبح ایلناز اومده خونه ما  ... ( این جمله روزی ۱۰۰ بار تکرار میشود )   به دستش و پاهاش چسب زخم زده و  برام توضیح داد که وقتی بازی میکرد و میدوید افتاده زمین و ....          منم با ناراحتی ازش سوال کردم !!!   ایلناز  گریه هم کردی ؟؟؟؟ ایلناز هم اینجوری جوابمو داد :  میگم به نظر تو بچه ای که میافته زمین گریه نمیکنه ؟؟!!! خوب آره دیگه گریه کردم ... ( اینم اضافه کنم  چپ چپ هم نگاهم میکرد)     ...
5 فروردين 1391

مسافرت

4 روز میشه که آرش خان رفته مسافرت ...        البته امسال تصمیم گرفتن خوزستان گردی کنن .. فکر کنم الان آرشی در حال اجرای حرکات رزمی باشه ... ...
4 فروردين 1391

مسافرت

امروز ، ۲ روز میشه که ایلناز گلی رفته مسافرت، اول رفتن یه شهر زیارتی ولی قراره بعدش برن بندر دیلم ... کنار دریا و ... تنها مسافرتی که من و ایلناز  با هم رفتیم شیراز بوده اونم سال ۸۸ .. که ایلناز چیزی یادش نمیاد .. ...
4 فروردين 1391

نیم نگاهی به سال 1390

باید از کجا شروع کنم ؟؟؟     خوب قراره این پست یه نیم نگاه باشه ... مروری بر خاطرات و اتفاقاتی که توی سال ۹۰ افتاد ... سالی همراه استرس و هیجان و تغییرات کلی و جزئی و ... اما امسال میشه چهار سال که وجود ایلناز و آرش شور عشقی شده برای زندگی و امیدی به آینده .. دو تا وروجک دوست داشتنی البته با اخلاق های خاص و متفاوت   توی این سال عسلی های خاله خودشون رو با شرایط جدیدی که پیش اومد وفق دادن ... مثلا آرشی که همیشه کنار مامانش بود حالا باید بخشی از روز رو با مادربزرگ سپری میکرد چون مامانش برای تدریس میرفت یه شهر دیگه ... و این اتفاق باعث شد که ایلناز که خیلی به مادربزرگ وابسته بود مجبور به تحمل س...
29 اسفند 1390

رفیق روزهای کودکی

+ دیروز صبح وقتی ایلناز طبق معمول از خواب ناز بیدارم کرد ...اولین جمله ای که بهم گفت: این بود چرا مامان من دختر به دنیا آورد       و مامان آرشی پسر       منم که طبق معمول   نمیدونستم چی بگم ... + مکالمه ایلناز و آرش: ظهرم که آرش اومده خونه ما بهش میگه که آلش من از روی بلوک افتادم ... ببین چشمم زخمی شده .. آرش مهربونم گفت: بلوک بد میرم میزنمش .. با پام شوتش میکنم .. ایلناز هم بهش گفت: داداشی یادت نره حتما دمپایی بپوشی که پاهات مثل من داغون نشن      + خاله آرزو بهش یاد گفته دیگه نگو پ س ت و ن ک بگو رفیق روزهای کودکی ...
28 اسفند 1390

زمستان 90

برایت آرزو دارم سعادت را٬طراوت را٬ بهشت و بهترین بهترین ها را. برایت آرزو دارم که چشمانت٬به زیبایی ببیند زندگی ها را. عزیز روز های من خدا را می دهم سو گند که در قلبم برای تو خدا را آرزو دارم. ...
26 اسفند 1390

روزهای آخرین سال 90

برایت آرزو دارم که چشمانت٬به زیبایی ببیند زندگی ها را. چو باران٬آبی و زیبا بباری٬شادمانه روی گرد غم به دور از دل گرفتن ها.   برایت آرزو دارم به تنهایی نیالاید خدا٬ این قلب پاکت را و همواره به دستانت بیاویزد چراغ راه خوشبختی. ...
26 اسفند 1390

آرش سخاوتمند

روزی که آرشی به عیادتم اومد ... مامانش گذاشتش دم در و رفت تا برای من چیزی بخره ... هنوز آرش ننشسته بود که گفت : یویا مامانم رفته برات رانی و اینا بخره بماند که نشست برا خودش یکی از کمپوت ها رو نوش جان کرد  و دست آخرم هر چی دوست داشت جدا کرد ... و گذاشت کنار که با خودش ببره ولی بعدش یادش رفت وقتی هم خواستن برن مامانش بهش گفت بیا کلاه تو بپوش که آرشی هم با اخم گفت : نه یویا بهم میخنده ...  آخه اون دفعه بهم خندید ... منم هاج و واج موندم ...و بدین گونه بهونه تراشی آرشی برای نپوشیدن کلاه به نام من بدبخت صورت گرفت + فرداش که داشت پفک میخورد ... خاله مهندس بهش میگه آرش به یویا هم فک بده ... با قیافه حق به جانبی...
4 اسفند 1390