ایلناز عسلیایلناز عسلی، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره
آرش کمانگیرآرش کمانگیر، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره
یکتا گلییکتا گلی، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 11 روز سن داره
ریحانه جانریحانه جان، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره
امیررضا جانامیررضا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره
مهدیای نازممهدیای نازم، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره

✿خاطرات نوه های مامان شهین در وب✿

ایلناز و آرایشگاه و نقاشی

ایلناز آخرین بار چهار ماهش بود  که موهاشو پسرونه اصلاح کرد .... و وقتی هم بزرگ شد خودش به مامانش اجازه نداد که ببرتش آرایشگاه برای کوتاهی مو   تا اینکه دوشنبه من رفتم موهامو کوتاه کردم و ایلنازی هم خوش اومد و فرداش بود که از صبح طاقت نداشت و ۲ ساعت یه بار زنگ میزد به مامانش که بیا منو ببر آرایشگاه تا موهام رو مثه رویا مدل بدم ... و دل تو دلش نبود ...   هر چند دقیقه یک بار هم تاکید میکرد که قرار نیست موهاشو کوتاه کنه بلکه میخواد مدلشون بده  وقتی بهش گفتم میخوای کدوم آرایشگاه بری ؟؟؟ گفت : همونی که خودت رفتی .. همون به این میگن هووووووووو توی آرایشگاه هم خیلی خانمانه نشست تا براش موهاشو درست کن...
4 اسفند 1390

بعد از مدت ها

ایلناز از وقتی نوزاد بود تا الان که نزدیکای چهارسالش هست ... عادت داشت حداقل هفته ای ۳ بار بغل دایی بزرگش بخوابه ...   دیروز هم که رفته بود خونه دایی به رسم عادت همیشگی بغل دایی خوابش برد   ایلناز : فکر کن الان توی زمین فوتبالیم   من: صبر کن ایلناز : (بعد از چند دقیقه) بغلم کن ... من: چرا ؟ ایلناز: آخه زمین چمن دوره ... من :    ماجرای امروز :::   با مادربزرگ رفته خونه دایی کوچیکه ( هنوز در دوران عقد به سر میبرد) دیده خونه خالی هست و فرگاز نداره ... به مادربزرگ گفته چرا دایی فرگاز نداره ... مادربزرگم حواسش نبوده که زن دایی کوچیکه برای جهیزیه اش&nbs...
24 بهمن 1390

آرش چگونه آرش کمانگیر لقب گرفت :

آرشی قصه ما قرار نبود فروردینی باشه ... و باید تا آخرای اردیبهشت دندون روی جیگر میذاشت و شکم مامانش رو که براش مثل قفس بود تحمل میکرد ولی از اونجایی که تحمل نداشت ساعت 6:30صبح 23 فروردین با عمل به روش سزارین به دنیا اومد    وچون خیلی  کوچولو و لاغر بود دکترا گفتن باید بزاریمش توی دستگاه های مخصوص که براش حکم شکم مادر رو دارن... بخاطر اینکه وضعیت کاملا خطرناکی داشت ... همه براش دعا میکردند و از خدا میخواستند که این پسری قند عسلو سالم به بابا و مامانش تحویل بده ... و بعد از چهار روز از دستگاه بیرونش آوردن تا ببینن میتونه خودشو با محیط خارج از دستگاه وفق بده و دکترا گفتن باید برای زنده موندن بجنگه ... که به لطف ...
22 بهمن 1390

قصه از کجا شروع شد

 از اینجا میگم که یه روز از روزای خوب بهاری بود  که ایلنازگلی پاهای کوچولشو توی دنیای ما بزرگترا  گذاشت ...  همه منتظر به دنیا اومدن این فرشته ی کوچولو بودیم و خیلی ذوق داشتیم .. چون ایلناز اولین نوه و نتیجه خانواده ما  محسوب میشد .. . ایلنازگلی هم از توی شکم مامانش ما رو میدید و برامون کلاس میزاشت  ... تا اینکه عصر سیزدهم فروردین مامانشو بردند بیمارستان مصطفی خمینی بهبهان بستری کردند ( البته با محموله  که ایلناز خانم باشه)  فرداش که چهاردهم باشه ساعت 9صبح  مامان ایلناز و بردند اطاق عمل برای سزارین  و ساعت9:30 فرشته کوچولوی ما  به دنیا اومد ..  . و خبر به دنیا ...
22 بهمن 1390

آرشی پسر کاری

یکی از سرگرمی های دوست داشتنی آرش بازی با ماشین ها بخصوص لودر هستش ... ساعت ها به تماشای لودر واقعی میشینه .. بعضی اوقات هم در نقش تعمیرکاره .. گاهی هم میگه منم کارگرم .. آخه از وقتی چشماشو باز کرد ... ساخت وساز خونه به چشم دیده ...
20 بهمن 1390

اورژانس

آرش خان یه روز زنگ زده به خاله مهندسه و گفته :.... زنگ بزن اورژانس بیاد من و ببره آمپولمو بزنه و بیارم!!!! + آرش وقتی مریضه و بیحاله دقیقا مثه گربه ملوس میشه .. ...
13 دی 1390

چطوریت باشم

خاله مهندس بهم گفت : دیروز رفتم خونه آرش اینا همین که دیدمش طبق معمول بش گفتم.... ای پسر تاج سره.... زود عصبانی شد گفت : ساکت باش نمیخام تاج سرت باشم!!!!!!!  ۱ ساعت بعد اومد خونمون بش گفتم چطوری پسر!!! دوباره داد زد و گفت: ساکت باش ... نمیخام چطوریتم باشم!!!!! ...
6 دی 1390

سقای ابالفضل

خاله مهندس میگه : دیروز آرش اومد و نشستم بالا سرم  یکم فضولی کرد بش گفتم بابا من مریضم بالا سر مریض این کارا نکن....یه چند لحظه ساکت شد بعد گفت: سقای من ابالفضل....شفای من ابالفضل .... شفای من ابالفضل.... غش کردم از خنده ... خدا نکشش...! بعدشم بش گفتم نفسم بالا نمیاد فوری فیش سیدی روآورده گذاشته توگوشش و یعنی فشار من و صدای قلب من وگوش بده...بعد جای من اون نفس نفس میزد!!!! ...
1 دی 1390

فکر کردی؟؟

از زبان خاله مهندس:ساعت ۷ آرش اومد... گیر داد که باید بریم توحیاط ...که دوچرخه سواری کنه و من هم بیوفتم دنبالش...البته چون هوا سرد بود شرط کردم که کلاهش رو بپوشم... قبول کرد ولی گفت باااااااش واویلام کردی.....با نارضایتی بالاخره پوشیدمش...در ضمن خیلی هم خنده دار شده بودم ... دقیقا شبیه نمکی ها...آرش نامحسوس نگام میکرد و خندش میگرفت... وسط بازی آقا دستشویی داشت بم گفت من رو ببر ...رفتیم سمت دستشویی میگه..شلوارمو در بیار ...خودتم این گوشه وایسا!( واسه اینکه اینقد عاقل بود ...خواستم بکشمش...)بعد گفتم:  با خنده گفتم آرش به خاطر این حرفت.. .میکشمت .. خندش گرفت !چون اینجوری بش گفتم...بعد یه چند باری تو کمرمم زد وگفت: فکرکردی م...
7 آذر 1390