ایلناز عسلیایلناز عسلی، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره
آرش کمانگیرآرش کمانگیر، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره
یکتا گلییکتا گلی، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره
ریحانه جانریحانه جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه سن داره
امیررضا جانامیررضا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 27 روز سن داره
مهدیای نازممهدیای نازم، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره

✿خاطرات نوه های مامان شهین در وب✿

رنگ چشام

ظهری آینه ای که داداش آرش براش از یاسوج آورده گرفته دستش میگه : بزارین ببینم جشمام جه رنگی هستن ؟؟   بعدش ۱ دقیقه ای به آینه خیره شد ... نتیجه بررسی خانوم عسلی ::   جشمام یک کمی قهوه ای روشن هست و یک کمی هم مشکی و یک کمی هم سفیدی داره  + خاله ها میگن من که خونه نبودم ایلی داشته سیندرلا رو تماشا میکرده که به مرحله رقص رسیده ... اونم رفته لباس منو آورده با اون رقصیده    ...
17 تير 1391

شوخی های من و تو

سلام عزیزم خوبی ؟؟؟ جه خبرا ؟؟؟؟ انشالا که خوش و خرم باشی . و شاد و سلامت نگی بی وفا شدی ها .. .. من همیشه حالتو از مامانت میپرسم ...  مامانتم همیشه میگه : رفتی نون بخری برای خونه    بمیرم برات که هنوز نیومده ازت کار میکشن به بابا ایت هم همش به شوخی میگم :: نی نی که به دنیا بیاد و شروع به راه رفتن کنه .. جلوی در حیاط خرده شیشه میریزم تا نتونه بیاد توی خونمون   ولی عمه ای یه وقت جدی نگیری دارم باهات شوخی میکنم ها   من از وقتی بجه بودم بابایت خیلی هوامو داشت تا الان ..منم خیلی دوسش دارم   بخاطر همینم مطمئن باش خیلی هواتو دارم ... بوس بوس شب خوش فرشته کوجولو&n...
14 تير 1391

نیکی به پدر و مادر

جمعه آقا آرش  قدم رنجه فرمودند و  دیده گان خاله رویا رو تجلی بخشیدند  ...   البته ایلنازهم بود ... و دو تایی آتیش سوزوندن ...    بیجاره عروسکای من ...   همشون توی دست و پا افتاده بودن   حق اعتراض هم که وجود نداشت دیروز هم آرشی به بهبهان رفت ... بهش تاکید کردم که حتما  عمه جونشو استاد کنه آخه بالاخره سالی یه بارم که شده سهمیه اونا رو هم بده قَضى‏ ربّك ألاّ تعبدوا اِلاّ ايّاه و بالوالدين احساناً  این آیه ای هست که آرشی یاد گرفته بود توی کلاس قرآن و به ما هم آموزش داد  ... البته هم زمان هم دستشو به روی سینه اش فشار میداد و ادای احترامم میکرد .......
12 تير 1391

سر رفتن حوصله خانوم

دیروز عصری که بازم خونمون بود ... حوصله ش سر رفته بود .. یه دفعه گفت: من دیگه تحمل ندارم .. نمیتونم تحمل کنم ....... خسته شدم ... باید با گوشی خاله ص بازی کنم .. من هنوز حیرتم که یه بجه جطور میتونه تحمل رو برای خودش تجسم کرده باشه ... حالا امروز ظهرم آهنگ گلی از ش ا ی س ت ه رو داشتیم گوش میدادیم که خانوم اشکش در اومد .. واسه اینکه جرا توی ترانه اسم رویا و آ میاد ولی اسم من نمیاد .... و همش میگفت ::: حیف .. حیف    بمیرم برات عسلی راستی یادم رفت بگم هر روز صبح که میاد خونمون باید پیش من بخوابه .. حالا خوابیدمون درد سر داره حسابی .. من سرمو میبرم زیر پتو .. خانوم عسلی بیرون از پتو ....  که خانوم قبو...
12 تير 1391

تابستان 91

سلام به همگی از کجا بگم ؟؟؟ سوال همیشگی !!  خوب بالاخره باید از یه جایی شروع کنم... سه شنبه امتحاناتم تمام و راهی دیار شدم  خدایا شکرت اومدم خونه مثل همیشه انتظار داشتم با استقبال با شکوهی از طرف ایلناز و آرش مواجه بشم که به قول معروف زهی خیال باطل ... جهارشنبه هم که مثل همیشه که وقتی من میام خونه گذشت ... یعنی ایلناز اصلا مزاحم خوابم  نمیشه       و دختره خوبیه   ولی فقط جند دقیقه یه بار میپرسه استراحت کردی تا بریم بازی    ولی خداییش خیلی درکم میکنه *** نمیدونم جرا یاد امام حسین (ع) کرده بود همش میگفت برام بگو جطور شهید شده از علی اصغر...
9 تير 1391

8 هفته و 20 روزگی

سلام کوجولوی دوست داشتنی .... وقتی دانشگاه بودم ... عمه بزرگه بهم خبر داد که مامانی و بابایی ایت رفته بودن سونوگرافی و همه جیز خوب بوده ... و شما در اون موقع ۱۰ میلی متر بودی .. فداتشم و تاریخ تولدت هم مشخص کردن ... ۱۱/۱۱/ ۹۱  تو یه کوجولوی زمستونی هستی ... قربونت برم ۱/۴/۹۱ دوستامو بردم بستنی فروشی به مناسبت ورود شما به جمعمون ( دوستای دانشگاه)     ...
7 تير 1391

سلام عزیزم

به نام یگانه هستـــــــــی بخش   اولین دل نوشته ی عمه رویا برای نی نی کوجولو خدا رو شکر میکنم بخاطر اینکه قراره یه نی نی خوشگل دیگه به جمع خانواده ما اضافه کنه ... تویی که قراره منو عمه صدا کنی ....  بابایی و مامانیت اومدن خونمون و این خبر خیلی خوب رو به ما دادن ...  هنوز یک ساعت نیست که از وجودت مطلع شدم ... ولی بدون از اون لحظه تا الان یه حس شیرین شیرین دارم ... اصل مطلب اینه که قراره  اینجا برای نفسی عمه از روزهای انتظار اومدنت بنویسم .... انشالا که بسلامت قدم های کوجولوتو به این دنیا بزاری   عزیز دلم ورودت به جمع ما مبارک    ...
31 خرداد 1391

میوه فروش

سلام ... بازم خاله رویا اومده با یه خاطره دیگه از آرشی ..... آرش اومده خونه مادربزرگ  از دم در شروع کرده به تیر اندازی      به خاله بزرگه میگه جاسوس یالا زود دستاتو ببر بالا تو محاصره شدی       مراسم میوه فروشی داشتیم ..داد میزد بیا این سر بازار ... هزار تومن  آرش فروشنده .. منم خریدار ......  انشالا یه روز برسه مهندس بشی برای خودت  بعدشم بابا بشی پسر تاج   الان که داشتم مینوشتم اومد یه بوس محکم بهم هدیه داد و رفت ... عاشقتم پسر   + حرفای توی گوشی آرشی با من  که من متوجه نشدم .... + حق نداری بهم بگی پسر تاج بگو آرشی ...
29 خرداد 1391

آخرای خرداد

یه روز بهاری توی خرداد ماه .... که هیج نشونی از بهار نداره .. توی هوای گرم جنوب........ من و قصه های همیشگی ایلناز   که قراره یه روز با یادآوریشون همه این لحظه ها تداعی بشن  *** عصر ایلناز منتظر مامانش بود که از سرکار بیاد .. حواسش به عقربه های ساعته ... میگه وقتی عقربه کوجیکه اومد پایین ، مامانم میاد ... سر ساعت مقرر رفت توی حیاط و تنها برگشت ،،، دیدم میخنده و میگه : باز روی دستتون موندم ...    مامانش اضافه کاری مونده بود سرکار و نیومد ... اونوقت این مسئله موجب این شد که خانم عسلی به ریش من و خاله آ بخنده  قربون وروجکی هات پرنسس خاله .... نفسمی + ببخش وقتی میگی گوشی...
28 خرداد 1391