ایلناز عسلیایلناز عسلی، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره
آرش کمانگیرآرش کمانگیر، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره
یکتا گلییکتا گلی، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره
ریحانه جانریحانه جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه سن داره
امیررضا جانامیررضا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 27 روز سن داره
مهدیای نازممهدیای نازم، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره

✿خاطرات نوه های مامان شهین در وب✿

یلدات مبارک گلم

سفیدی برف را برای روحت سرخی انار را برای قلبت شیرینی هندوانه را برای عشقت وبلندی یلدا را برای زندگی قشنگت آرزومندم ***** اندر احوالات این شب زیبا : شب یلدا همه دور هم بودیم ولی داداش آرش نبودش ... رفته بود ماهشهر - ایلناز واسم فال حافظ گرفت..که خوب در اومد.. آرزوی شب یلدا ایلناز جوون : آرزو میکنم عروسی من و تو،توی یه سالن باشه ( یا قراره من دیر ازدواج کنم یا اینکه ایلناز زود شوهر کنه ) * دیشب 1/10/91 از ساعت 5 بعد از ظهر خونشون بودم به صرف شام و رقص تا ساعت 9 شب و رسماً دیوونه ام کرد ...  * بارون شدید میباره * من اگه خدا بودم این هوای دو نفره رو به رخ تک نفره ها نمیکشیدم .... *رویا هایی هست...
1 دی 1391

سیسمونی

امروز سیسمونی یکتا خانوم رو مامان جونش به خونه یکتا جوون انتقال داد ... در اولین فرصت عکسها گذاشته میشه مبارک باشه انشالا                        ...
23 آذر 1391

حنایی

یادتون هست که قبلا جوجه مرغ ایلناز مُرد ( ملیکا خانوم)   حالا پریروز جوجه خروسش که حنایی اسمش بود و واسه خودش مردی شده بود ..و جند جا رفته بودیم خواستگاری ....  مُرد ... ایلناز در فراغ حنایی شعری سروده به شرح زیر ::: همه جی آرومه من جقد بی حالم ... جون حنایی مُرده من جقد  می نالم
8 آذر 1391

یکتا خانوم

ساعت ۱۰:۳۰ شب .. سه شنبه ۷ / ۹/ ۹۱ .. بابا محسن زنگ زد به من که توی وبلاگ نی نی اسمش رو بنویس .. بلهههههه ... بالاخره مامان و بابا اسم نی نی رو انتخاب کردن ... اسم دخمل طلای مامان و بابا  *** یکتا *** گذاشته شد ....مبارک باشه بابا محسن گفت بنویسم : ۳ بار یکتا رو صدا زده . ( اولین نفری که به اسم خودش نی نی رو صدا زده) ...
7 آذر 1391

معرفی وب

آخرای خرداد خبر دار شدم که دیگه تنها یک خاله نیستم و عمه خانوم هم شدم ...همون شبی که فهمیدم برای عزیز دل عمه  وبلاگ زدم ... خلاصه جونم براتون بگه که به سر دوشی هام اضاف شده .. سردوشی هم جریان داره واسه خودش :: یه وقتایی هست که ایلناز و آرش سردوشی ها رو پس میگیرن ... و میگن دیگه خالم نیستی ..یعنی رسما عزل عنوان میکنن.. تا ببینیم دخملی عمه جه میکنه ....   آدرس وبلاگ دخمل کوجولو :: انتظار شیرین کاستی های زیادی داره اما انشالا وقتی خودش به دنیا بیاد .. بهتر از این میشه ... مثلا هنوز سیسمونی رو ندیدم که بخوام عکس بندازم و بزارم ... فعلا آدرس رو داشته باشید تا بعد ... واسه همه نی نی ها آرزوی سلامتی دارم ....
6 آذر 1391

باب الحوائج عالمین علی اصغر (ع)

امروز روز جهانی بزرگداشت حضرت علی اصغر شش ماهه امام حسین هست .. امسال توی این مراسم شرکت نداری و توی شکم مامانی هستی  .. انشالا سال آینده لباس سبز یا سفید علی اصغر به تن کنی و توی این مراسم شرکت کنی .... انشالا که همیشه حضرت علی اصغر نگه دارت باشه جانم لای لای عمرم علی لای لای  طفلم  لای لای عشقم  علی لای لای  لای لای بابا بابا علی لای لای لای لای بابا بابا علی لای لای  در لحظات سبز آسمانیتان٬برای همه کوجولو های دنیا دعا کنید٬یا حق * امروز هم به بابایی وبت رو نشون دادم...  ساعت ۱۲:۴۵ ...
3 آذر 1391

باران پاییزی

(عکس حذف شده)  این تصویر بعد از اولین بارووووون پاییزی توی خوزستان هست ... ( هفته های گذشته ) ...نا گفته نماند نیست که همش سمت ما خرما پزووونه .. یه نمه سرما که میاد ظرفیت تحملشم نداریم ..  مثلاً من از صبح دارم به زمین و زمان گیر میدم که جرا بارون بند نمیاد و سرما تا کی ادامه داره ... و اینکه فکر نکنید خاله تنبله ... زبل شده آپ میکنه ... عکس فقط در راستای اخطاریه ایلناز توی وب گذاشته شده ... لویا مگه نگفتم عکسمو بزار تو وبلاگم !!!! ****************************** ایلناز : ( البته یادی از گذشته ) بارون میاد نم نم  پشت خونه عمه ام عمه ام عروسی داره به تو جه ربطی داره .... ...
29 آبان 1391

آرش مهربون

من : آرشی قربونت برم بیا به یویا یه بوس بده   آرش : من :میگم آرش چرا به من بوس نمیدی ؟؟؟ آرش : یویا من دوست ندارم ... اِه .. دست از سرم بردار من :  برات دارم   *** ۲ ساعت بعد ، در اقدامی غافلگیرانه میاد بوسم میکنه ...   * آرش از اون دسته بچه هاست که باید بزاری خودش بیاد طرفت ... اما تا بخواد بیاد بالاخره آدم دلخور شده رفته * چهارشنبه ظهر اومدم خونه میبینم پیراهن اسپانیا تن آرش خانِ ... ش/ر/ت/ش/م پای خانوم عسلی ... بمیرم برای این مشارکتتون   البته آرش مهربونه و زود وسیله هاشو به ایلی میده اما خانوم تا اشک دادشو در نیاره بهش وسیله بازی نمیده   *** حلو...
26 آبان 1391

خواهر بزرگتر

تقریباً دو روز پیش بود که گیر دادی بریم از باغچه ی همسایه کوچه پشتی پروانه بیاریم ... منم نمیدونستم چطور فریبت بدم (     ) مجبور شدم بگم توی اون خونه آدم خوار وجود داره که آخرشم فایده ای نداشت و بازم حرف خودتو زدی ... منم گفتم برو به بزرگترا بگو تا ببرنت ( خواستم بگم من سن و سالی ندارم )  همونطور که تو بغلم بودی ذُل زدی توی چشمامو گفتی : یادمه یه روزی آدا میگفت تو خواهر کوچکترشی ( یعنی من که خاله رویا باشم ) و خاله ص .. خواهر بزرگترشه ... پس بهتره برم به خاله ص بگم منو ببره ..... منم تا میتونستم چلوندتم از بوسه **** *** شاید نوشتنش برای خیلی ها بی معنی باشه اما برای من تو اون لحظه خیلی جالب بود .. ه...
26 آبان 1391