ایلناز عسلیایلناز عسلی، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره
آرش کمانگیرآرش کمانگیر، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره
یکتا گلییکتا گلی، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره
ریحانه جانریحانه جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه سن داره
امیررضا جانامیررضا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 27 روز سن داره
مهدیای نازممهدیای نازم، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره

✿خاطرات نوه های مامان شهین در وب✿

سوتی

آرش خان امروز اومده به یکی از همسایه ها که یه بره کوجولو داره بگه خاله برای بره ات علف آوردم گفته :  خاله ببین برای علفت بره آوردم ... ههههههههههه  سوتی داده در حد تیم ملی .........  لطفا ً زیاد نخندید تو روحیه بجه تاثیر داره 
2 اسفند 1391

دروغ آوریل

اینجا همه جیز باب اسفنجی تشریف داره .. حرف زدن .. لباس .. کیف .. برجسب ... نقاشی .. و خیلی جیزای دیگه ...  باب قصه ما یه بخشی داره به اسم  *** دروغ آوریل *** ((( در موردش توی ویکی پدیا هم مطلب هست ))) حالا خاله ص واسم تعریف کرده که دیروز ایلناز خانوووم بهش گفته : بیا ببین توی  حیاط یه گنجشک کوجولوی خوشگل هست و وقتی خاله خانوم رفته تو حیاط ایلی زده زیر خنده و گفته دروغ آوریل دروغ آوریل .........  ای وای من با این حرف های باب اسفنجی  ...
2 اسفند 1391

دوست داشتن

ایلناز گلم  اگر دوست داشتن تو را فریاد بزنم  تاب نمی آورد این کوه مقابل ..... 30 بهمن از طرف منطقه یک عملیات انتقال گاز دعوت بودیم جُنگ شادی که جاتون خالی خیلی خوش گذشت ... همون اولش ایلی رفت صورتشو واسش نقاشی کردن ... طرح خرگوش  مجری : گوینده بنام صدا و سیما و رادیو آقای حسام ناصری بود خواننده محبوبم : محمد علی زاده که حسابی سالن رو ترکوند ایلی : جز تو کی میتونه عزیز من باشه ؟؟؟  خاله قاصدک و بهادر هم بودن که خیلی بجه ها عاشقش شدن ...  ...
29 بهمن 1391

عکس

یکتا خانوم اولین عکسی که ازت جاپ شده امروز غروب بود ... همون عکست کنار وبت...  اونم توسط عمه بزرگه .. جاپ خونه المهدی ...  که عمه خانوم خیلی تاکید کرد تو وبلاگ ثبت کنم ... ( خیلی خواهش کرد + تهدید )   ** دیشب دیر وقت بود بابات بهم اس داد بعد از مقدمه جینی و مطمئن شدن از بیدار بودن مامانم .. گفت : بهش بگو بیاد خونمون یکتا حالش بده ... منم خونه رو گذاشتم رو سرم که ای داد ... ای بیداد  وقتی دیدیمت خداروشکر روبراه شده بودی قند عسل ....    ** نمیدونی جقد دوست داشتنت خوبه ...  ...
17 بهمن 1391

ای بابا

آقا طبق روال همیشه ایلناز و آرش صبح ساعت 6 خونه ما میان و به مامانم تحویل داده میشن .. حالا من همیشه ایلناز کنارم میخوابه .. امروز اومدم گفتم بزار آرش پیشم بخوابه ... حالا صبح شده شازده غرغر کرده که من نمیخوام پیش یویا بخوابم .. پیش مانا میخوابم .......  خوب نخواب !!!!!!!!!! منم بهتره برم خاله گرگها شم ... ## 4 تا شخصیت کارتونی خریده خودش میگه اسمشون هست  : 1- سوپر مند ....  ههههه 2- لاکششت نینجا 3- بن تن  4 - شوهر لاکشتت .. ههههههه
15 بهمن 1391

لویای من

1.  امروز خانوم خانوما روسری به سر زده بود اینقده قیافه اش با نمک شده بود ... و از همیشه شیرین زبون تر ... 2 . ظهر مامانش از عمد به ایلناز میگفت من از رویا خوشم نمیاد ..  ایلناز : لویای من و دوست نداری ؟ ( با بغض و گریه ) مامانش : نه آخه هی میگه من خواهر کوجولوت که بودم همش واسم عروسک میخریدی حالا نمیخری واسه ایلناز میخری !!  ایلناز : مامان اشکال نداره برای لویام هر جی دوست داره بخر ... فقط یکی در میون بخر .. یکی برای من .. یکی برای لویا .. واس خاله آدا هم دورتر بخر ... ( یعنی اصلا نخر ) ههههه  3. واسم یه عالمه گل جیده .. همه همه واسه لویا  4. وقتایی که خونه نیستم .. جیزایی که دوست دارمو کنار میزاره...
15 بهمن 1391

خاطره ای که از قلم جا ماند + یادآور خاطره ای دیگر

  امروز که توی گوشیم یه نیم نگاهی انداختم جشمم به یکی از عکسا خورد که یادم رفته بود خاطره شو بنویسم و طبق تاریخ گوشی مربوط به 2 دی ماه میشد ..یه روز که آرش خان میخواست بره پیش دبستانی و دیرش شده بود و کمک مادربزرگ تند تند داشت لباس می پوشید یه دفعه مادربزرگ یادش اومد که شازده دو صفحه تکلیف نانوشته و رنگ نشده داره ... آرش با ناراحتی ازم خواست که واسش رنگ کنم ... و از اونجایی که منم خاله ی فداکاری هستم .. شروع کردم به رنگ کردن ))) جیه خوب دلم نیومد سرزنش بشه گلم (((( وسطای کار ایلناز گلم به کمکم اومد  ** همش بهش تاکید میکردم که به مربی نگه که خودش رنگ نکرده ولی آخرش کار خودشو کرد ...  ******************************** ...
12 بهمن 1391