ایلناز عسلیایلناز عسلی، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره
آرش کمانگیرآرش کمانگیر، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره
یکتا گلییکتا گلی، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره
ریحانه جانریحانه جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه سن داره
امیررضا جانامیررضا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 27 روز سن داره
مهدیای نازممهدیای نازم، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره

✿خاطرات نوه های مامان شهین در وب✿

شوفر

شوفر .. شوفره دیگه .. همون راننده بابا !!!!!!!! امشب آرش شوفر شده بود .. منم مسافر ماشینش بودم ....  بعدش من راننده بودم که از مقررات سرپیجی کردم و بوق زدم که شازده واسم آبرو نذاشت .. هههههه  . . پسری اینقد مهربون و مهمون نواز تشریف داره ولی من کشفش نکرده بودم ... بووووووووس                             ...
18 اسفند 1391

لُپ تُپُلی

46 روز از آغاز بودن گل عمه میگذره  دیشب یکتا با بابا محسن اومد خونمون .. ماشالا تپلی شده .. خداروشکر  بابایی گفت واسش از مجتمع تجاری جند دست لباس جدید خریدن .که یکیش تنش بود . مبارکت باشه گلی یکتای عزیزم کودک فصل برف و باران دوستت دارم                         ...
16 اسفند 1391

ترتیب دوست داشتن

دوست داشتن هم توسط ایلناز خانوم ترتیبی شده .. به شرح زیر : 1- مامان                        2- بابا  3- لویا                           4- دایی محسن ( بجه ی ایلناز)  5- خاله آدا                     6- مادربزرگ 7- خاله بزرگه                  8- دایی وحید ( دَه دِه ای) 9- آرش خان ( داداش)      10- مامان آرشی ایلناز میگه : ازدواج فوق العادست ..... سر کار رفتن فوق ا...
16 اسفند 1391

خجالت

دیشب با مادر بزرگ از خونه ایلناز اینا برگشتیم دیدم آرش و مامانش درب خونه منتظرمونن و گل پسر گریه میکرد .... جویای احوال شدیم .. دیدم آرشی با گریه گفت : من خجالت میکشم شلوارک بپوشم و پاهام معلوم باشه و مامانم منو مجبور کرده بپوشم .... منم اومدم از مرحله پرتش کنم گفت ببین برات کیک خریدم .. شازده خوشش نیومد و گفت : راست میگی برام پفک بخر ... منم دستم به کیف بردم .. و اولین جیزی که به دستم برخورد رو بالا آوردم .. که یه پونصد تومنی بود ... بهش دادم و رفت ... از دیشب تا الان به فکر اینم که با پونصد تومن میشه پفک خرید ؟؟؟؟ آخه من اهل پفک نیستم و نمیرم بخرم  که از قیمتش خبر داشته باشم.... * دوره زمونه ای شده که پسرا خجالت میکشن شلوا...
15 اسفند 1391

مثله مامانم

امروز که از سرکار اومدم عزیز دلم منو واسه اولین بار  با لباس فرم دید .. خیلی با احساس گفت:    مامان ! مامان ! ( لحنش ناراحت کننده بود ) بعدشم با بغض گفت : مثله مامانم شدی .... منم زنگ زدم به مامانش باهم حرف زدن و دیگه دلتنگی تموم شد ... شایدم گلم به روی خودش نمیاره ... * باید اساسی بهش فکر کنم اگر ازدواج کردم وقتی خودمم مامان شدم برم سرکار و آینده بجه مو تضمین کنم  یا بمون خونه و از بودن با بجه ام لذت ببرم ...      ...
15 اسفند 1391

تهدید

دیروز صبح با صدای ضرب بیدار شدم ... نمیدونستم تیشه است یا جیز دیگه !! اومدم توی حیاط دیدم بله ؟؟ گل پسر یه آجار دستشه و به هرجی میرسه ضربه میزنه ... حالا من بهش میگم مگه نمیدونی خوابم نکن خوب ...  آقا با ناراحتی آجار رو زمین میندازه ومیگه : شما هم بیان خونمون تا من و بابام بگیم صداتون اذیتمون میکنه ساکت شید !!!! شما بودید جی میگفتید ؟؟؟    * اون شب مامانش واسه 20 دقیقه گذاشتش خونه ما اینقد بی تابی کرد ... به قول مامانم خوب که صبح تا ظهر که مامانش نیست اینطور نمیکنه ... گل پسرمون قلب لطیفی داره  ...
10 اسفند 1391

غلتیدن

   تازه مادربزرگ گفت که مامانت بهش سفارش کرده اولین غلتیدنت به طور کامل رو ثبت کنم ... منم فوری بهش زنگ زدم و مامانت گفت :   یکتا عسلی ششم اسفند واسه اولین بار و به طور کامل واسه خودش غلتیده ...  ای شیطون بلای عمه ..جشم نخوری ایشالا و مبارک باش ...
9 اسفند 1391

تولد

اولین جشن تولدی که یکتا گلی شرکت کرد : 2 اسفند 91 تولد 24 سالگی زن عمو وحید که خونه ما برگزار شد ... انشالا همیشه جاهای خوب و خوش بری گلم ...
3 اسفند 1391