ایلناز عسلیایلناز عسلی، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره
آرش کمانگیرآرش کمانگیر، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره
یکتا گلییکتا گلی، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره
ریحانه جانریحانه جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه سن داره
امیررضا جانامیررضا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 27 روز سن داره
مهدیای نازممهدیای نازم، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره

✿خاطرات نوه های مامان شهین در وب✿

تابستانی دیگر

سلام به همگی از کجا بگم ؟؟؟ سوال همیشگی !!  خوب بالاخره باید از یه جایی شروع کنم... سه شنبه امتحاناتم تمام و راهی دیار شدم  خدایا شکرت اومدم خونه مثل همیشه انتظار داشتم با استقبال با شکوهی از طرف ایلناز و آرش مواجه بشم که به قول معروف زهی خیال باطل ... وقتی خونه نبودم خیلی دوست داشتم  وقتی زنگ میزنم مثل ایلنازی باهام حرف بزنی .. ولی هر بار میگفتی من باهات گَهرَم (قهرم)  و نمیدونستم جرا باهام قهری ؟؟؟؟   جهارشنبه هم من خواب بودم اومدی ولی اینقد که ماشلا عاقلی بیدارم نکردی ...  شایدم اصلا حوصلمو نداشتی     پنجشنبه هم که باز اومدی خونه من بیرون بودم ندیدمت &n...
9 خرداد 1391

جامعه القرآن

هت میگم آرشی کجا قرآن بهت یاد میدن ... با شیرنی کودکانه خودت میگی جــــــامعه ات ال قر آن ( لهنت خیلی باحاله )   جدیدا هم یه میمون خریدی که بهش میگی میمون تاج ....   دعایم اینست که نتراود اشک ز چشمت مگر از شوق زیاد ...
7 خرداد 1391

چند خاطره

دیروز توی حیاط بودی و مشغول بازی حواست نبود که کی در حیاط رو بست .. بر حسب امور فکر کردی مامانت رفته و تو رو نبرده ... گفتی آخ جون مامانم رفت منو نبرد  بعدش مامان بزرگ حال گیری کرد و گفت : نه خاله آ بود که رفت اینقد قیافه ات دیدنی بود ... منم که یه وقتایی بی وجدان میشم .. همین طوری  جلوت از خنده مرده بودم  یادگیری زبانتم که خداروشکر خوب پیش میره …با زبان بچه گانه خودت میگی : وات یو فرست نیم ؟؟؟ و فورا جواب میدی : آیم ایلناز .. تازه علاقه داری که  آموخته هاتو به همه آموزش بدی  … جمعه عصرم که تولد نازنین زهرا و خودت و بیتا و من و بقیه عروسکا و آدمیزاد ها رو گرفتی … برف شا...
7 خرداد 1391

گذری بر روزگار

مثل همیشه نمیدونم از کجا بنویسم .. منی که زیاد خونه نبودم ... و زیاد نمیتونم خاطراتت رو بنویسم + موهای قشنگتو مامان و بابات با همکاری همدیگه کوتاه کردن ... چقد روزی که دیدمت بغض  داشتی .. آخه همیشه فشن میکردی ... ماشالا خوشگل پسری .. بی موهاتم نازی پسر تاج + با شروع تعطیلات تابستونه به کلاس های آموزشی میری .. زبان و قرآن و ... + مثل ایلنازی سرگرمی این روزات شده شبکه فارسی زبان پ ر ش ی ن ت ن.. برنامه کودک هایی رو میزاره که یه روز من عاشقشون بودم ...   ...
3 خرداد 1391

از همه جا

مثل همیشه نمیدونم از کجا بنویسم .. منی که زیاد خونه نبودم ... و زیاد نمیتونم خاطراتت رو بنویسم  + یه عروسک داری که کسی حق نداره بهت بگه که عروسکه بچَه اته .. آخه بهش میگی آجی .. اسمشم گذاشتی نازنین زهرا ... میگی من نازم اونم باید نازنین باشه  + با شروع تعطیلات تابستونه به کلاس های آموزشی میری .. زبان و قرآن و ... + تمرین رقص برای عروسی دایی + دیشب محمد حوله حمام منو انداخت رو زمین با بغض ازش گرفتی گفتی نکن این حوله ( لویامه ) فداتشم  + سرگرمی این روزات شده شبکه فارسی زبان پ ر ش ی ن ت ن.. برنامه کودک هایی رو میزاره که یه روز من عاشقشون بودم ...  ...
3 خرداد 1391

دعوت!!!

آرش جون دیروز عصر برای اولین بار منو به رفتن به پارک دعوت کرد ... جا داشت این خاطره خوب رو ثبتش کنم .... پارک رفتن با یه بچه شیطون و بلا میتونه خیلی لذت بخش باشه .. به من که خوش گذشت + هنوزم هم جریان ازدواج پا برجاست ......
7 ارديبهشت 1391

عروسک من

ایلناز گلی چند وقتی گیر دادی که  آجی دوست داری اما خواهری که از جنسه عروسکِ ... برات یه دونه نی نی چهار دست و پا خریدم اما نی نی دختر نیست !!!  یه داداشی نازه ... مبارکت باشه
7 ارديبهشت 1391