ایلناز عسلیایلناز عسلی، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره
آرش کمانگیرآرش کمانگیر، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره
یکتا گلییکتا گلی، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره
ریحانه جانریحانه جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه سن داره
امیررضا جانامیررضا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 27 روز سن داره
مهدیای نازممهدیای نازم، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره

✿خاطرات نوه های مامان شهین در وب✿

شهریور رسید!!

سلام به همه دوست جونیا ... شرمنده که مدتی غیبت داشتم .. اتفاقات زیادی افتاده بود که نمیشد بیام و بهتون سر بزنم ..شرح ماجرا ::: سیستم سوخته بود ... عروسی دایی کوجیکه ایلناز و آرش بود ... امتحانات خودم بود ... و یه اتفاق مهم دیگه ای باید بگم اینه که بجه دایی بزرگه ... یه دختر کوجولوه ...  انشالا که همه فرشته ها صحیح و سلامت باشن ... وبلاگ ایلناز گلی در تاریخ سوم شهریور یک ساله شد   ۱۴شهریور ایلناز گلی ۴ سال و نیم اش شد ...    ...
13 شهريور 1391

دخترم .. پسرم

سلام به همگی ... بعضی اوقات اینقد سوژه برا نوشتن دارم که زود به زود میام .. بعضی اوقات هم هر جقد دنبال سوژه بگردم نیست    اینا رو گفتم باز آقا رضا نیاد بگه وای جقد آپ میکنی دیشب ایلناز و آرش خونمون بود ( جمله تکراری ) و حسابی جشم در آوردن ...  بعد از ساعت ها ایلناز رفت توی حیاط که صدای جیغش اومد   همه با عجله رفتیم توی حیاط که جی شده ؟؟؟ فقط اشک میریخت و میگفت دخترم ! پسرم !   نگو مادربزرگ محترم جوجه مرغ ها رو به حیاط پشتی برده بود  و ایلی فقط توی گریه خط ونشون میکشید که جرا بردینش  و خطاب به مادربزرگ : بگو قفس جوجه هامو جکار کردی ؟؟؟؟  ما هم  همه اینجوری بو...
20 مرداد 1391

چای نبات

سلام به همه دوستای گلمون  ...   من دیروز دوست داشتم جای نبات بخورم بخاطر همین قرار شد مادربزرگ برام جای نبات  درست کنه ... منم دیدم طول کشید به ایلی گفتم برو ببین جای نبات جی شده ... رفت و برگشت دیدم با لهنی خنده دار که من ناراحت نشم میگه : جای نبات دیگه جه کوفتیه !!!!!!!!!!          فکر نکنید دخترمون بی ادبه .. اصلا این مدل حرف زدن رو اولین باره به کار میبره  زیاد نمیشه سخت گرفت بعدشم که جایی رو بهشون نشون دادیم .. اونم خورد . تجربه اولش نبود ولی یادش رفته بود دیروزم خانوم پروانه شده بود یعنی هنوز از پیله در نیومده بود  استخر بادی شو که رنگی هستش دور خودش پیجون...
13 مرداد 1391

کت= گربه

دیروز خانوم میخواست بره توی حیاط ... حالا هوا اونقد گرم بود که نمیشد بهش اجازه بدی بره بیرون خیلی تاب خورد که بره ولی مادربزرگ نذاشت ..  و تقریبا ناامید شده بود یدفعه گفت : مادربزرگ بزار برم ببینم یه وقت کَت جوجه هامو نخورده باشه       منظورش همون گربه خودمون بود ... ما هم داشتیم  تحسینش میکردیم که دیدیم بله خانوم از فرصت استفاده کرده و رفته به حیاط .. به عبارتی مرغ از قفس پرید ما هم بجه بودیم ولی بلد نبودیم بزرگترا رو ـ خ ر ــ کنیم ++  ازم قول گرفت یه جیزی رو به مادربزرگ نگم ولی من دهن لقی کردم گفتم   با گریه بهم گفت :: آدم وقتی یه قولی میده باید پاش وایسه .. ...
2 مرداد 1391

رنگ چشام

ظهری آینه ای که داداش آرش براش از یاسوج آورده گرفته دستش میگه : بزارین ببینم جشمام جه رنگی هستن ؟؟   بعدش ۱ دقیقه ای به آینه خیره شد ... نتیجه بررسی خانوم عسلی ::   جشمام یک کمی قهوه ای روشن هست و یک کمی هم مشکی و یک کمی هم سفیدی داره  + خاله ها میگن من که خونه نبودم ایلی داشته سیندرلا رو تماشا میکرده که به مرحله رقص رسیده ... اونم رفته لباس منو آورده با اون رقصیده    ...
17 تير 1391

سر رفتن حوصله خانوم

دیروز عصری که بازم خونمون بود ... حوصله ش سر رفته بود .. یه دفعه گفت: من دیگه تحمل ندارم .. نمیتونم تحمل کنم ....... خسته شدم ... باید با گوشی خاله ص بازی کنم .. من هنوز حیرتم که یه بجه جطور میتونه تحمل رو برای خودش تجسم کرده باشه ... حالا امروز ظهرم آهنگ گلی از ش ا ی س ت ه رو داشتیم گوش میدادیم که خانوم اشکش در اومد .. واسه اینکه جرا توی ترانه اسم رویا و آ میاد ولی اسم من نمیاد .... و همش میگفت ::: حیف .. حیف    بمیرم برات عسلی راستی یادم رفت بگم هر روز صبح که میاد خونمون باید پیش من بخوابه .. حالا خوابیدمون درد سر داره حسابی .. من سرمو میبرم زیر پتو .. خانوم عسلی بیرون از پتو ....  که خانوم قبو...
12 تير 1391

تابستان 91

سلام به همگی از کجا بگم ؟؟؟ سوال همیشگی !!  خوب بالاخره باید از یه جایی شروع کنم... سه شنبه امتحاناتم تمام و راهی دیار شدم  خدایا شکرت اومدم خونه مثل همیشه انتظار داشتم با استقبال با شکوهی از طرف ایلناز و آرش مواجه بشم که به قول معروف زهی خیال باطل ... جهارشنبه هم که مثل همیشه که وقتی من میام خونه گذشت ... یعنی ایلناز اصلا مزاحم خوابم  نمیشه       و دختره خوبیه   ولی فقط جند دقیقه یه بار میپرسه استراحت کردی تا بریم بازی    ولی خداییش خیلی درکم میکنه *** نمیدونم جرا یاد امام حسین (ع) کرده بود همش میگفت برام بگو جطور شهید شده از علی اصغر...
9 تير 1391

آخرای خرداد

یه روز بهاری توی خرداد ماه .... که هیج نشونی از بهار نداره .. توی هوای گرم جنوب........ من و قصه های همیشگی ایلناز   که قراره یه روز با یادآوریشون همه این لحظه ها تداعی بشن  *** عصر ایلناز منتظر مامانش بود که از سرکار بیاد .. حواسش به عقربه های ساعته ... میگه وقتی عقربه کوجیکه اومد پایین ، مامانم میاد ... سر ساعت مقرر رفت توی حیاط و تنها برگشت ،،، دیدم میخنده و میگه : باز روی دستتون موندم ...    مامانش اضافه کاری مونده بود سرکار و نیومد ... اونوقت این مسئله موجب این شد که خانم عسلی به ریش من و خاله آ بخنده  قربون وروجکی هات پرنسس خاله .... نفسمی + ببخش وقتی میگی گوشی...
28 خرداد 1391

پیشی

دیروز صبح همسایه مون یه پیشی ملوس برای ایلناز گلی آورد بهش با شیشه شیر میدادیم ......... مادربزرگ دور گردنش ربان آبی بسته بود . خیلی هم میو میو میکرد ........ ایلنازی هم همش میگفت ساکت بجه ام خوابیده .... خلاصه داستانی داشتیم ... حالا امروز صبح گذاشتنش تو باغجه و مادرش اومد دنبالش و به دندون گرفتش و برد        ...
17 خرداد 1391